|
|
|
|
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387 توسط saeedeh| لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387 توسط saeedeh| لينک ثابت دختر قشنگم اول آذر سالروز تولد قشنگت بود. اين روز زيباترين خاطره زندگي من و بابائيه. ماماني تا روز قبل از بيمارستان سركار بود و خودش رو از تنگ و تا ننداخته بود. اون سالي كه تو بدنيا اومدي اول آذر چهارشنبه بود. هرچي به دكتر فاضلي اصرار كردم كه تورو يه هفته زودتر به دنيا بياره كه تولد من و تو توي يكروز بشه(۲۴آبان) قبول نكرد. ساعت ۶ صبح با استرس تمام و شايدم يه هيجان زائدالوصف با باباامير و خاله فريبا راهي بيمارستان شديم كه شما گل خانوم ساعت ۱۰ صبح چشم همه مارو روشن كردي. قدت ۵۳ سانت بود و وزنت هم ۳.۷۶۰ بود. اون چيزي هم كه توي صورتت از همه بيشتر به چشم مي خورد لبهاي قشنگت بود. همه مي گفتن مثله لبهاي تزريق شدست. قربونت برم كه همه اينا ورم بود و خيلي سريع خوابيد. ماماني بقيش رو بعداً برات مي نويسم. ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387 توسط saeedeh| لينک ثابت |